پنجشنبه ۱۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰

death


زنان می گریستند

نیمی از تو جان می داد

و نیم دیگرت را من باردار بودم

مردها گوسفند قربانی

و کودکان به لی لی بازی روی لاشه ها عادت می کردند.

شکمم در دیگها غل می زد

شکمم روی تخته ها شقه می شد

شکمم را از پوست جدا می کردند

زنان ایمانشان را از دست داده بودند

و کودکان از 5 سالگی بالغ می شدند

مردان شکمم را می دریدند

نیمی از تو جان میداد

کودکت را می خوردند


zahra darvishian



یکشنبه ۱۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰


دوری دور...
مثل صوت نازک فاتحه خوان
و تق تق سنگ ش به قبر
که یعنی آمده ام ...
دوری دور ...
انسیه

سه‌شنبه ۵ ژانویهٔ ۲۰۱۰

حالم بدتر می شود اگر



به صورتت چنگ می کشی


و می گویی تا ثانیه ای دیگر به تمام شیشه ها خون خواهد چسبید


تمام متروها به طنابهای دارشان خواهند بالید


و مسجدها با عوعوی اذان صدای پوتین ها را خفه خواهند کرد


تو را از آن بالا هل دادند


زمین جا خالی داد


و حتی لاشه ات را به مورچه ها هم نشان ندادند


از درهای بسته آن زیر نترس


تو مرده ای


جانت حلول مرگهای دیگر است


زخمهایت جذامی روی پوستهای ما



(قتل عام سربسته ساکنین خانه


بوی گندیده عدالت


نفس تنگیِ عمومی


مشتهایمان محل مین هایشان)



آه رویت پارک ساختند


یک صندوق صدقات در گلویت فرو کردند


ما، ناله های جا مانده به دیوار تکیه می دهیم


بالا می اوریم


فریاد می زنیم بیایید- بیایید درسهایمان را پس می دهیم


امتحان راحت است فقط جانمان را سقط می کند


به بوی گند آرزوهایمان عادت نمی کنم


حالم بدتر می شود اگر بیایی و بگویی


شام آخر است


مسیح به جای گلوله عادت کرده است

zahra darvishian



جمعه ۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰



عصبی چند مرد


سیلی های محکم به صورت درخت می زنند


و نمکهایی که در جیبشان است


روی زخمها باران می گردد


هنوز قصه ها به زجرهای پنهان آلوده اند


و اعتراض به عمق زخم و پاشیدن چرک عادی می شود


نگاه ها پوک


درختها پوک تر می شوند


من از تکرار کلمات می ترسم


بی معنایی حضور و آنچه مرا به شماها وصل می کند در تکرار پوک می شود



مرد- عصبی


چاقویی درمی آورد


درخت را به آرامش دعوت می کند


گردنش را بیخ تا بیخ می برد


درختها عادی اند- مگه نه؟


مردها روی سطح عادی اند- مگه نه؟


نمکها به ته گردن مرد می چسبند و ریشه ها از چرکها مملو می گردنند


تنها شاهدان سخت و ساکت کلماتند


که تکرارشان هضیان را پوک می کند


گردنم را به چرک عادت می دهد


و همه چیز عادی ست- مگه نه؟


نمکها در غذا


روی میز


لای گوشتهای تفت داده برای پیک نیکِ فردا میان درختان!



zahra darvishian


پنجشنبه ۳۱ دسامبر ۲۰۰۹

تو،
به اعتصاب غذا دست می زنی
در اعتراض
به ساخت تندیس هایی از بیضه
در ستایش مردانگی
و نصب آنها در میادین اصلی شهر ...
من ،
اعتصاب سکس م را می شکنم
واعتراف می کنم که زن
فقط دوتا حرف است
دو حرف زیر و بم نقطه دار حقیر
با فتحه یی که هرگز
جز تپه های خاکی بدبختی را
فتح نخواهد کرد ...

ensieh akbari


جمعه ۲۵ دسامبر ۲۰۰۹


من به عمیق بودن سطوح ایمان دارم
به آزادی یی که در آن سمت هست
به زنی که شبیه من است و زندگی اش در نبود من جریان دارد
به تحقق کابوس های بزرگ توی کوچکی زندگی روزانه
و خساست زهر و چکیدن اش با شمارش من :
یک ، دو ، سه ! در حلق ...

دنبال كننده ها

شعر و عكس